زندگی دو تایی ما قبل از ورود یک فرشته
ني ني ناز مامان الهي قربونت برم
![]()
ميخوام خلاصه اي از زندگيمون رو قبل از ورودت به زندگيمون بگم تا بدوني در نبودت اوضاع زندگيمون چطور بوده .............

من و باباجون بهروز اوايل سال 85 يعني 27 خرداد با هم ديگه آشنا شديم

اين آشنايي تا اوايل سال 87 ادامه داشت تا اينكه تو ارديبشهت ماه بعد كلي دلشوره و دلهره از اينكه نكنه مسائلي پيش بياد كه نتونيم بهم برسيم اولين مراسم خواستگاري با حضور خانواده من و بابا جون بهروز برگزار شد و با صحبتهايي كه شد و بعد چند جلسه خواستگاري بالاخره خانواده ها موافقت كردن كه ما باهم وصلت كنيم و 30 مرداد روز بله برونمون بود

بعد اون قرار شد كه عقد كنيم و طبق توافقاتي كه شد ما شروع كرديم به انجام مقدمات اوليه مثل خريد حلقه و .... و آزمايش و انتخاب محضر براي عقد

روز تعيين شده هم 4 شهريور بود كه بايد براي مراسم عقد به محضر ميرفتيم و فقط هم خانواده هاي درجه يك خودمون بوديم و كسي جز خودمون نبود و در كل با من و بابا بهروز كه عروس و داماد به حساب مي يومديم (هههههه) 9نفر تو محضر بوديم چون عمو حسين هم نيومده بود و بالاخره ما غروب چهارم شهريور به عقد هم در اومديم و اين اتفاق پاياني بود براي همه دلهره ها و استرسها براي نرسيدن بهم و يه جورايي آرامش پيدا كرديم كه ديگه مال هم شديم و اون شب هم ماماني فرح دعوتمون كرده بود خونشون به صرف شام كه رفتيم اونجا شام خورديم و آخر شب برگشتيم خونه و آخر هفته هم با اتفاق خانواده ما اولين مسافرت (البته تنهايي نه دسته جمعي) ما شكل گرفت و تا سياه بيشه رفتيم
![]()
و اين هم تاريخ مراسم ها و اتفاقاتي كه تا عروسيمون هم بود :
04/06/87 عقد
08/87 اولين مسافرت مشهد
12/09/87 اولين تولد بابا جون بهروز بعد عقدمون
14/09/87 مراسم جشن نامزدي
25/10/87 تولد مامان نعيما

و بالاخره 23/05/88هم تاريخ عروسيمون و شروع زندگي دو تاييمون بود كه هفته اولش خيلي خوب بود و بعدش خيلي بد و ناراحت كننده بود چون اول شهريور بابا جون بهروز براي دوران آموزشي سربازي بايد به تبريز ميرفت و هنوز يك هفته از زندگي مشتركمون نگذشته بود كه بابا جون مجبور بود براي دو ماه منو تنها بذاره و بره البته چاره اي هم نبود و خيلي سخت بود خيلي زياد و اين مدت خيلي بهم سخت گذشت و دوري از بابا جون بهروز برام غم انگيز و ناراحت كننده بود بالاخره گذشت و دو ماه با همه سختيها گذشت و بابا جون برگشت تهران و تا دي ماه 89 كه خدمت بابا تموم شد و كم كم ديگه بايد به اومدن فرشته اي كوچولو فك ميكرديم

كلي حرفش تو خونمون بود و با كلي ذوق و شوق ازش تعريف مي كرديم و تو خيالاتمون باهات حرف مي زديمو از خدا ميخواستيم يه ني ني خوشگل و صحيح و سالم به ما بده(آمین)



زندگی دو تایی ما قبل از ورود یک فرشته
